به یاد تو...
تو مثل راز پاییزی من رنگ زمستانم... چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم!

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 3:1 ] [ پریسا ]
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 
مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 11:6 ] [ پریسا ]
یادت باشد
دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا 
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش... 
حواست باشد ؛
دل شکسته ، گوشه ‌هایش تیز است. 
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود... 
صبور باش و ساکت.....
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 15:27 ] [ پریسا ]

[ سه شنبه سیزدهم آبان 1393 ] [ 14:2 ] [ پریسا ]
یادم نیست کی به دنیا آمدم. مادرم چقدر درد کشید و چطور بزرگ شدم ... یادم نمیاید کودکی ام چه

رنگی بود و انگار یادم نیست مرا چگونه صدا میکنند. حافظه ام مثل یک تکه سنگ شده و مرا راه

نمیدهد به دنیای قبل از این. امروز هم بیدار شدم.ساعت مثل هیشه چرخیده و مرا به یک روز

دیگر رسانده است.بیست و چهارسال پیش مثل همه آدمها به دنیا آمدم  و هزاران ساعت را در بر

گرفته ام تا به اینجا رسیدم .شاید میشد بهتر از این مسیر زندگی را طی کنم.هنوز منتظرم اتفاق

خوبی بیافتد. یادم نیست ، باید خوشحال باشم یا نه ؟  میدانم یکبار دیگر تولدم از راه رسیده.


حال مرا امسال زیباتر کن تو و فقط تو ای خدای من...

[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 16:24 ] [ پریسا ]

کنار رود خانه نشستم و گریه کردم...

هوای زمستانی اشک های روی گونه هایم را سرد کرد...

و اشک هایم در آب های سردی که از کنارم می گذشتند جاری شد...

در اینجا این رود خانه به رود خانه دیگری و سپس باز هم به رود خانه دیگری می پیوندند تا سر انجام دور از قلب و  چشم من همه شان به دریا بریزند...

باشد که اشک های من تا دور دست ها بروند تا عشق من هیچ گاه در نیابد روزی برای او گریستم...

باشد که اشک های من تا دور دست ها برود تا جاده ها کوه ها و دشت های رویاهایم را فراموش کنم...

رویاهایی که هیچ گاه به حقیقت نمی پیوندند...

 
[ پنجشنبه هشتم آبان 1393 ] [ 13:43 ] [ پریسا ]

 

خودم این کارو از همه بیشتر دوست دارم

بنظرم قشنگ شده امیدوارم شما هم بپسندید.


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ] [ 14:14 ] [ پریسا ]

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا
تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی
ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 2:49 ] [ پریسا ]
[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 21:25 ] [ پریسا ]
[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 20:20 ] [ پریسا ]

جاشمعی

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 20:54 ] [ پریسا ]

من بد كنم و تو بد مكافات كنى 

 

پس فرق ميان من و تو چيست بگو

 

 

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 20:23 ] [ پریسا ]

قصه من 

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد

تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم

به غم زمونه خندید 

آسمون مست جنونی

آسمون تشنه خونی

آسمون مست گناهی

آسمون چه رو سیاهی

اگه زندکی عذابه

یه حباب روی آبه

من به گریه ها میخندم

میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز 

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد 

آسمون تو مرگ عشقو

توی یاخته هام نوشتی

این یه غمنامه تلخه

که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه شکستم

اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار

من خودم سنگ صبورم 

آسمون تیشه ت شکسته

من دیگه رو پام میمونم

منو از تنم بگیری

تو ترانه هام میمونم

اگه زندکی عذابه

یه حباب روی آبه

من به گریه ها میخندم

میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد

آسمون تیشه ت شکسته

من دیگه رو پام میمونم

منو از تنم بگیری

تو ترانه هام میمونم


 

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 18:8 ] [ پریسا ]

در برخی سرزمین ها , هرچه هم پهناور , گاه سخت دلم میگیرد.

 

ویلهلم تل

 

 

[ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:26 ] [ پریسا ]

میم مثل ماه


میم مثل مادر


کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم


چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم


سادگی هاتو دوست دارم، خستگی ها تو دوست دارم


چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم


کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم


تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم


کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم


یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم


لالایی… لالایی… لالالا…


بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم


لالایی… لالالا…


پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم


دنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه


باغ گلای اطلسی، با تو برام چیدنیه


مـــــــــــــــادر…


مـــــــــــــــادر…


ادامه مطلب
[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 19:32 ] [ پریسا ]
آدم تو زندگیش؛
 
یهو یکی رو می بینه
 
که دیگه بقیه رو نمی بینه!
 
 
 
تنها یک صدا ارزش گوش سپردن را دارد، و آن صدای راستین قلب من است.
 
 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 18:33 ] [ پریسا ]



برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد. به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!




ادامه مطلب
[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 14:57 ] [ پریسا ]

به دست خود درختی می نشانم              به پایش جوی آبی می كشانم

كمی تخم چمن بر روی خاكش                        برای یادگاری می فشانم

 

 درختم كم كم آرد بر گ و باری                 بسازد بر سر خود شاخساری

چمن روید در آنجا سبز و خرم                    شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید                  درختم چتر خود را می گشاید

خنك می سازد آنجا را ز سایه                      دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب       میان روز گرمی می رود خواب

شود بیدار و گوید : ای كه اینجا                درختی كاشتی روح تو شاداب



 تصویر زیبای درخت 3 10601

[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 19:1 ] [ پریسا ]
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . .
 
[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 13:45 ] [ پریسا ]
دل به دلم که ندادی
 
                                 پا به پایم که نیامدی
 
                                                               دست در دستم که نگذاشتی
 
 
"سربه سرم" دیگر نذار که قولش را به بیابان داده ام
 
 
 
 
 
[ شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ] [ 18:48 ] [ پریسا ]

مژه ای افتاده را برداشتی از گونه ام
و من که عمری
محتاج یک نوازش تو بودم
آرزو کردم
کاش تمام مژه های چشم هایم میریختند
تا تو یک به یک  
با پیله ابریشم سرانگشتت
از گونه ام برمیداشتیشان
آنوقت با چشمان بی مژه پلک میزدم
و تو میخندیدی

 

پر از خالی

 

 

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 20:32 ] [ پریسا ]

 می‌دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب یک طوری ساده و دور وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایمآن روز همان روز که آفتاب بالا آمده بود دفتر مشق ما هنوز خواب عصر جمعه را می‌دیدما از اولِ کتاب و کبوتر تا ترانه‌ی دلنشین پریا ری‌را و دریا را دوست می‌داشتیمدیگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پیاله‌ی آب نخواهم گرفت دیگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذرماه نخواهم گرفت دیگر نه خوابِ گریه تا سحر، نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه، دیگر نه بن‌بستِ باد و نه بلندای دیوارِ بی‌سوال ...! من، همین منِ ساده ... باور کن برای یکبار برخاستن هزار‌هزار بار فروافتاده‌امدیگر می‌دانم نشانی‌ها همه درست! کوچه همان کوچه‌ی قدیمی و کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم، خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهیها ری‌را، می‌دانم حالا می‌دانم همه‌ی ما جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایمگریه در گریه، خنده به شوق، نوش! نوش ... لاجرعه‌ی لیالیدر جمع من و این بُغضِ بی‌قرار، جای تو خالی!

 

 

 

[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 20:6 ] [ پریسا ]
 
کنار تمام آرزوهایم تو ایستاده بودی
 
آرزوهایم
 
قایق های کاغذی رنگارنگ که نمی دانستند از کدام سمت بروند
 
آرزوهایم
 
شاخه های درهم درخت سیب
 
که هربار شکوفه هایش را باد می برد با خودش
 
تو می ایستادی و با دستهایت
 
 
تمام شکوفه ها را جمع می کردی
 
تو می خندیدی
 
و قایق ها به دنبال هم رودخانه را رنگی می کردند...
 
چقدر همه چیزخوب بود
 
و من نمی فهمیدم تمام می شود
 
تمام می شود
 
...
 
حالا فقط هزار شکوفه ی نورانی دارم
 
که بوسه های تواند
 
ریخته روی موهایم
 
و فکر می کنم
 
تا چند سال دیگر
 
چند روز دیگر
 
می درخشند؟
 
 
 
 
[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 20:3 ] [ پریسا ]

دلم گرفته از این شهر

 

که آدمهایش،

همچون هوایش ناپایدارند...

گاه آنقدر گرم که نفست میگیرد...

گاه چنان سرد که بدنت میلرزد.... !

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم بهمن 1392 ] [ 16:4 ] [ پریسا ]
زمستان آمده است.

خسته ام

می خوابم

بهار که آمد

پیله ام را میشکافم

تا با پر های خیس

دوباره عاشقت میشوم.



[ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ] [ 11:39 ] [ پریسا ]

1370713109_1356459555399419_large.jpg

[ جمعه ششم دی 1392 ] [ 17:34 ] [ پریسا ]
 در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 10:17 ] [ پریسا ]

دوستای خوبم لطفا (اگر دوست داشتید) بهترین و بدترین خاطره ای که از عشق دارین رو بنویسید!

تا همگی در اون خاطرات سهیم باشیم و از تجربیات همدیگه استفاده کنیم!

متشکرم


[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 18:33 ] [ پریسا ]
من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی پاک، روشن
مثل باران
مثل مروارید باش

فریدون مشیری

 

 

 

 

[ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ] [ 13:15 ] [ پریسا ]
تنها خداست.... 

آن کسی که دغدغه از دست دادنش را ندارم..!!



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
[ جمعه هشتم آذر 1392 ] [ 18:10 ] [ پریسا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

Links
Blog Custom
دریافت کد بارش برف