خودم این کارو از همه بیشتر دوست دارم

بنظرم قشنگ شده امیدوارم شما هم بپسندید.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 14:14 | نویسنده : پریسا |

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا
تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی
ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | 2:49 | نویسنده : پریسا |
تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 21:25 | نویسنده : پریسا |
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 20:20 | نویسنده : پریسا |

جاشمعی

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 20:54 | نویسنده : پریسا |

من بد كنم و تو بد مكافات كنى 

 

پس فرق ميان من و تو چيست بگو

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 20:23 | نویسنده : پریسا |

قصه من 

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد

تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم

به غم زمونه خندید 

 

 

آسمون مست جنونی

آسمون تشنه خونی

آسمون مست گناهی

آسمون چه رو سیاهی

اگه زندکی عذابه

یه حباب روی آبه

من به گریه ها میخندم

میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز 

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد 

آسمون تو مرگ عشقو

توی یاخته هام نوشتی

این یه غمنامه تلخه

که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه شکستم

اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار

من خودم سنگ صبورم 

آسمون تیشه ت شکسته

من دیگه رو پام میمونم

منو از تنم بگیری

تو ترانه هام میمونم

اگه زندکی عذابه

یه حباب روی آبه

من به گریه ها میخندم

میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد

آسمون تیشه ت شکسته

من دیگه رو پام میمونم

منو از تنم بگیری

تو ترانه هام میمونم


 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 18:8 | نویسنده : پریسا |

در برخی سرزمین ها , هرچه هم پهناور , گاه سخت دلم میگیرد.

 

ویلهلم تل

 

 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 22:26 | نویسنده : پریسا |

میم مثل ماه


میم مثل مادر


کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم


چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم


سادگی هاتو دوست دارم، خستگی ها تو دوست دارم


چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم


کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم


تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم


کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم


یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم


لالایی… لالایی… لالالا…


بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم


لالایی… لالالا…


پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم


دنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه


باغ گلای اطلسی، با تو برام چیدنیه


مـــــــــــــــادر…


مـــــــــــــــادر…



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 19:32 | نویسنده : پریسا |
آدم تو زندگیش؛
 
یهو یکی رو می بینه
 
که دیگه بقیه رو نمی بینه!
 
 
 
تنها یک صدا ارزش گوش سپردن را دارد، و آن صدای راستین قلب من است.
 
 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 18:33 | نویسنده : پریسا |



برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد. به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!





ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 14:57 | نویسنده : پریسا |

به دست خود درختی می نشانم              به پایش جوی آبی می كشانم

كمی تخم چمن بر روی خاكش                        برای یادگاری می فشانم

 

 درختم كم كم آرد بر گ و باری                 بسازد بر سر خود شاخساری

چمن روید در آنجا سبز و خرم                    شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید                  درختم چتر خود را می گشاید

خنك می سازد آنجا را ز سایه                      دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب       میان روز گرمی می رود خواب

شود بیدار و گوید : ای كه اینجا                درختی كاشتی روح تو شاداب



 تصویر زیبای درخت 3 10601



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 19:1 | نویسنده : پریسا |
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . .



تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 13:45 | نویسنده : پریسا |
دل به دلم که ندادی

                                 پا به پایم که نیامدی

                                                               دست در دستم که نگذاشتی...
 

"سربه سرم" دیگر نذار که قولش را به بیابان داده ام!







تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 18:48 | نویسنده : پریسا |

مژه ای افتاده را برداشتی از گونه ام
و من که عمری
محتاج یک نوازش تو بودم
آرزو کردم
کاش تمام مژه های چشم هایم میریختند
تا تو یک به یک  
با پیله ابریشم سرانگشتت
از گونه ام برمیداشتیشان
آنوقت با چشمان بی مژه پلک میزدم
و تو میخندیدی

 

پر از خالی





تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 20:32 | نویسنده : پریسا |

 می‌دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب یک طوری ساده و دور وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایمآن روز همان روز که آفتاب بالا آمده بود دفتر مشق ما هنوز خواب عصر جمعه را می‌دیدما از اولِ کتاب و کبوتر تا ترانه‌ی دلنشین پریا ری‌را و دریا را دوست می‌داشتیمدیگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پیاله‌ی آب نخواهم گرفت دیگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذرماه نخواهم گرفت دیگر نه خوابِ گریه تا سحر، نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه، دیگر نه بن‌بستِ باد و نه بلندای دیوارِ بی‌سوال ...! من، همین منِ ساده ... باور کن برای یکبار برخاستن هزار‌هزار بار فروافتاده‌امدیگر می‌دانم نشانی‌ها همه درست! کوچه همان کوچه‌ی قدیمی و کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم، خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهیها ری‌را، می‌دانم حالا می‌دانم همه‌ی ما جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایمگریه در گریه، خنده به شوق، نوش! نوش ... لاجرعه‌ی لیالیدر جمع من و این بُغضِ بی‌قرار، جای تو خالی!

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 20:6 | نویسنده : پریسا |

کنار تمام آرزوهایم تو ایستاده بودی

آرزوهایم

قایق های کاغذی رنگارنگ که نمی دانستند از کدام سمت بروند

آرزوهایم

شاخه های درهم درخت سیب

که هربار شکوفه هایش را باد می برد با خودش

تو می ایستادی و با دستهایت


تمام شکوفه ها را جمع می کردی

تو می خندیدی

و قایق ها به دنبال هم رودخانه را رنگی می کردند...

چقدر همه چیزخوب بود

و من نمی فهمیدم تمام می شود

تمام می شود

...

حالا فقط هزار شکوفه ی نورانی دارم

که بوسه های تواند

ریخته روی موهایم

و فکر می کنم

تا چند سال دیگر

چند روز دیگر

می درخشند؟






تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 20:3 | نویسنده : پریسا |

دلم گرفته از این شهر

 

که آدمهایش،

همچون هوایش ناپایدارند...

گاه آنقدر گرم که نفست میگیرد...

گاه چنان سرد که بدنت میلرزد.... !

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 16:4 | نویسنده : پریسا |
زمستان آمده است.

خسته ام

می خوابم

بهار که آمد

پیله ام را میشکافم

تا با پر های خیس

دوباره عاشقت میشوم.





تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 11:39 | نویسنده : پریسا |

1370713109_1356459555399419_large.jpg



تاريخ : جمعه ششم دی 1392 | 17:34 | نویسنده : پریسا |
  

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام



تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | 10:17 | نویسنده : پریسا |

دوستای خوبم لطفا (اگر دوست داشتید) بهترین و بدترین خاطره ای که از عشق دارین رو بنویسید!

تا همگی در اون خاطرات سهیم باشیم و از تجربیات همدیگه استفاده کنیم!

متشکرم




تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر 1392 | 18:33 | نویسنده : پریسا |
من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی پاک، روشن
مثل باران
مثل مروارید باش

فریدون مشیری







تاريخ : پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 | 13:15 | نویسنده : پریسا |
تنها خداست.... 
آن کسی که دغدغه از دست دادنش را ندارم..!!



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


تاريخ : جمعه هشتم آذر 1392 | 18:10 | نویسنده : پریسا |

ریسمانهای پاره را می توان دوباره گره زد،دوباره دوام می آورد.اما هر چه باشد ریسمان پاره ای ست.شاید دوباره همدیگر را دیدیم...

اما در آن جا که ترکم کردی هرگز مرا نخواهی یافت.




تاريخ : چهارشنبه ششم آذر 1392 | 22:49 | نویسنده : پریسا |

چه قدر خوب میشد اگر . . . . .

یک بار . . . . .

فقط یک بار . . . .

آسمان به زمین بیاید . . . . . .

تا وقتی . . . . .

اشک میریزم . . . .

نگویند :

مگر آسمان به زمین آمده ؟؟؟؟!!!!




تاريخ : سه شنبه پنجم آذر 1392 | 11:18 | نویسنده : پریسا |

 شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
                                 سهراب سپهری


 



تاريخ : شنبه دوم آذر 1392 | 11:44 | نویسنده : پریسا |



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 | 14:37 | نویسنده : پریسا |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکینی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره

مریم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره


شعر از مریم حیدرزاده


http://www.irancloob.com/wp-content/uploads/2013/04/pictures-romantic-by-poetry-2-6.jpg



تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 19:30 | نویسنده : پریسا |

عکس متحرک تولد


دوباره دارد غروب میشود... دلهره دارم و یک غم عجیب... و فاصله دارم از خودم...

این منم با اندشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنار تو... تولد من است امشب و من دوباره سخت در خود فرو میروم... غرق اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغض سنگین می آید و در گلویم مینشیند و من چه ساده سکوت را میپذیرم... شب تولد من است و من در بهت و حیرت گذر از این روزها و آن روزها... من چه باور نکردنی جوان مانده ام... پس از آن همه سختی... تنهایی و عذاب... من گذشته را با خود دارم... امروز را زندگی  و فردا را روشن میبینم... من شبیه به هیچکس نیستم...

غروب شد... زانو هایم را بغل میگیرم و به خورشید خیره میشوم... چراغ ها خاموش میشوند و من یک شمع دیگر   روشن میکنم یک سال دیگر از جوانیم گذشت ... حال مرا امسال زیباتر کن تو و فقط تو ای خدای من...

 

نامه به پریسا :-)





تاريخ : یکشنبه دوازدهم آبان 1392 | 18:31 | نویسنده : پریسا |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.