تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 0:18 | نویسنده : پریسا |

 



تاريخ : شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ | 13:27 | نویسنده : پریسا |
بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری


افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم


زردی خاطرات بد را به آتشو سرخی عشق را از


آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم.



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 14:30 | نویسنده : پریسا |



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 12:7 | نویسنده : پریسا |



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | 1:34 | نویسنده : پریسا |



تاريخ : جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ | 23:3 | نویسنده : پریسا |

به لطف وحرمت خاطره هامون نگوهمیشه یاد من میمونی


که نه من مثل اون روزای دورم نه تودیگه برای من همونی

بذارجزاین سکوت سرد لبهات برام چیزی به یاد من نمونه


بذارتانقطه ی پایان این عشق مثل اشکی بشینه روی گونه



تاريخ : یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ | 11:37 | نویسنده : پریسا |



تاريخ : دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ | 3:1 | نویسنده : پریسا |
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 
مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ | 11:6 | نویسنده : پریسا |
یادت باشد
دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا 
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش... 
حواست باشد ؛
دل شکسته ، گوشه ‌هایش تیز است. 
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود... 
صبور باش و ساکت.....


تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ | 15:27 | نویسنده : پریسا |


تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ | 14:2 | نویسنده : پریسا |
یادم نیست کی به دنیا آمدم. مادرم چقدر درد کشید و چطور بزرگ شدم ... یادم نمیاید کودکی ام چه

 

رنگی بود و انگار یادم نیست مرا چگونه صدا میکنند. حافظه ام مثل یک تکه سنگ شده و مرا راه

 

 

نمیدهد به دنیای قبل از این. امروز هم بیدار شدم.ساعت مثل هیشه چرخیده و مرا به یک روز

 

 

دیگر رسانده است.بیست و چهارسال پیش مثل همه آدمها به دنیا آمدم  و هزاران ساعت را در بر

 

 

گرفته ام تا به اینجا رسیدم .شاید میشد بهتر از این مسیر زندگی را طی کنم.هنوز منتظرم اتفاق

 

 

خوبی بیافتد. یادم نیست ، باید خوشحال باشم یا نه ؟  میدانم یکبار دیگر تولدم از راه رسیده.

 

حال مرا امسال زیباتر کن تو و فقط تو ای خدای من...

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۳ | 16:24 | نویسنده : پریسا |

کنار رود خانه نشستم و گریه کردم...

هوای زمستانی اشک های روی گونه هایم را سرد کرد...

و اشک هایم در آب های سردی که از کنارم می گذشتند جاری شد...

در اینجا این رود خانه به رود خانه دیگری و سپس باز هم به رود خانه دیگری می پیوندند تا سر انجام دور از قلب و  چشم من همه شان به دریا بریزند...

باشد که اشک های من تا دور دست ها بروند تا عشق من هیچ گاه در نیابد روزی برای او گریستم...

باشد که اشک های من تا دور دست ها برود تا جاده ها کوه ها و دشت های رویاهایم را فراموش کنم...

رویاهایی که هیچ گاه به حقیقت نمی پیوندند...

 


تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ | 13:43 | نویسنده : پریسا |

 

خودم این کارو از همه بیشتر دوست دارم

بنظرم قشنگ شده امیدوارم شما هم بپسندید.

 

 دوستای خوبم میخوام درباره این کلاس براتون مختصر توضیح بدم 

 

راستشو بخواین وقتی که من بچه بودم همیشه پدر و مادرم بهم میگفتن که به جوشکاری نگاه نکن چون کور میشی

 

منم همیشه این کارو میکردم اما هیچ وقت کور نمیشدم و با خودم فکر میکردم حتما من خیلی دختر قوی هستم و با این چیزا کور نمیشم...

 

خلاصه یه روز به طور خیلی اتفاقی رفتم و ثبت نام کردم وقتی که برگشتم خونه و گفتم از فردا میرم کلاس جوشکاری

 

پدرم هیچی نگفت ولی معلوم بود خیلی تعجب کرده

 

ولی مادرم چشمتون روز بد نبینه  میگفت تو مثلا دختری این کارا چیه و از این حرفا...

 

خودتون دیگه حدس بزنید که چه حرفایی شنیدم ولی من اهمیت ندادم

 

اما خواهرم اون همیشه با من موافقه حتی وقتی حق با من نباشه

 

 باید بگم که مادرم حق داشت که نگران باشه چون واقعا برای یه دختر کار برش آهن و کار با اون دستگاه ها وجوشکاری و در نهایت سوار کردن قطعات به هم سخته ولی وقتی کار رو رنگ میکنم و نتیجه رو میبینم خیلی لذت بخشه

 

اینجوری شد که من از کلاس جوشکاری سر در آوردم به همین سادگی!

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ | 14:14 | نویسنده : پریسا |

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا
تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی
ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ | 2:49 | نویسنده : پریسا |

 



تاريخ : پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ | 21:25 | نویسنده : پریسا |

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ | 20:20 | نویسنده : پریسا |

 



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ | 20:54 | نویسنده : پریسا |

من بد كنم و تو بد مكافات كنى 

 

پس فرق ميان من و تو چيست بگو

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ | 20:23 | نویسنده : پریسا |

قصه من 

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد

تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم

به غم زمونه خندید 

آسمون مست جنونی

آسمون تشنه خونی

آسمون مست گناهی

آسمون چه رو سیاهی

اگه زندکی عذابه

یه حباب روی آبه

من به گریه ها میخندم

میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز 

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد 

آسمون تو مرگ عشقو

توی یاخته هام نوشتی

این یه غمنامه تلخه

که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه شکستم

اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار

من خودم سنگ صبورم 

آسمون تیشه ت شکسته

من دیگه رو پام میمونم

منو از تنم بگیری

تو ترانه هام میمونم

اگه زندکی عذابه

یه حباب روی آبه

من به گریه ها میخندم

میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد

آسمون تیشه ت شکسته

من دیگه رو پام میمونم

منو از تنم بگیری

تو ترانه هام میمونم



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۳ | 18:8 | نویسنده : پریسا |

در برخی سرزمین ها , هرچه هم پهناور , گاه سخت دلم میگیرد.

 

ویلهلم تل

 

 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 22:26 | نویسنده : پریسا |

 

میم مثل ماه

 

میم مثل مادر

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

 

چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم

 

سادگی هاتو دوست دارم، خستگی ها تو دوست دارم

 

چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

 

کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم

 

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

 

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

 

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

 

لالایی… لالایی… لالالا…

 

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

 

لالایی… لالالا…

 

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

 

دنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه

 

باغ گلای اطلسی، با تو برام چیدنیه

 

مـــــــــــــــادر…

 

مـــــــــــــــادر…

 

 



تاريخ : دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 19:32 | نویسنده : پریسا |
آدم تو زندگیش؛
 
یهو یکی رو می بینه
 
که دیگه بقیه رو نمی بینه!
 
 
 
تنها یک صدا ارزش گوش سپردن را دارد، و آن صدای راستین قلب من است.
 
 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۳ | 18:33 | نویسنده : پریسا |

 

 

برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد. به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!

 

 



تاريخ : شنبه نهم فروردین ۱۳۹۳ | 14:57 | نویسنده : پریسا |

به دست خود درختی می نشانم              به پایش جوی آبی می كشانم

كمی تخم چمن بر روی خاكش                        برای یادگاری می فشانم

 

 درختم كم كم آرد بر گ و باری                 بسازد بر سر خود شاخساری

چمن روید در آنجا سبز و خرم                    شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید                  درختم چتر خود را می گشاید

خنك می سازد آنجا را ز سایه                      دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب       میان روز گرمی می رود خواب

شود بیدار و گوید : ای كه اینجا                درختی كاشتی روح تو شاداب



 تصویر زیبای درخت 3 10601



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۲ | 19:1 | نویسنده : پریسا |
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . .
 


تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۲ | 13:45 | نویسنده : پریسا |
دل به دلم که ندادی
 
                                 پا به پایم که نیامدی
 
                                                               دست در دستم که نگذاشتی
 
 
"سربه سرم" دیگر نذار که قولش را به بیابان داده ام
 
 
 
 
 


تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 18:48 | نویسنده : پریسا |

مژه ای افتاده را برداشتی از گونه ام
و من که عمری
محتاج یک نوازش تو بودم
آرزو کردم
کاش تمام مژه های چشم هایم میریختند
تا تو یک به یک  
با پیله ابریشم سرانگشتت
از گونه ام برمیداشتیشان
آنوقت با چشمان بی مژه پلک میزدم
و تو میخندیدی

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ | 20:32 | نویسنده : پریسا |

 می‌دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب یک طوری ساده و دور وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایمآن روز همان روز که آفتاب بالا آمده بود دفتر مشق ما هنوز خواب عصر جمعه را می‌دیدما از اولِ کتاب و کبوتر تا ترانه‌ی دلنشین پریا ری‌را و دریا را دوست می‌داشتیمدیگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پیاله‌ی آب نخواهم گرفت دیگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذرماه نخواهم گرفت دیگر نه خوابِ گریه تا سحر، نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه، دیگر نه بن‌بستِ باد و نه بلندای دیوارِ بی‌سوال ...! من، همین منِ ساده ... باور کن برای یکبار برخاستن هزار‌هزار بار فروافتاده‌امدیگر می‌دانم نشانی‌ها همه درست! کوچه همان کوچه‌ی قدیمی و کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم، خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهیها ری‌را، می‌دانم حالا می‌دانم همه‌ی ما جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایمگریه در گریه، خنده به شوق، نوش! نوش ... لاجرعه‌ی لیالیدر جمع من و این بُغضِ بی‌قرار، جای تو خالی!

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 20:6 | نویسنده : پریسا |
 
کنار تمام آرزوهایم تو ایستاده بودی
 
آرزوهایم
 
قایق های کاغذی رنگارنگ که نمی دانستند از کدام سمت بروند
 
آرزوهایم
 
شاخه های درهم درخت سیب
 
که هربار شکوفه هایش را باد می برد با خودش
 
تو می ایستادی و با دستهایت
 
 
تمام شکوفه ها را جمع می کردی
 
تو می خندیدی
 
و قایق ها به دنبال هم رودخانه را رنگی می کردند...
 
چقدر همه چیزخوب بود
 
و من نمی فهمیدم تمام می شود
 
تمام می شود
 
...
 
حالا فقط هزار شکوفه ی نورانی دارم
 
که بوسه های تواند
 
ریخته روی موهایم
 
و فکر می کنم
 
تا چند سال دیگر
 
چند روز دیگر
 
می درخشند؟
 
 
 
 


تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 20:3 | نویسنده : پریسا |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.